نظر علي الطالقاني
543
كاشف الأسرار ( فارسى )
خاك است و جنس از جنس متأذى نمىشود و مىگوئى هر چه محسوس نيست وجود ندارد ، پس درد موجود نيست و كلوخ تو را به درد نياورد و مىگوئى هر چه مىكند ، خدا مىكند ، پس خدا به تو كلوخ زده و به من چه بحثى . و اين بىبضاعت نيز به جهت اثبات مطالب بسيار تمسّك به افعال حيوانات و اطفال جستهام . حضرت خليل به نمرود فرمود خداى من زنده مىكند و مىميراند . گفت من نيز توانم مستحق القتل را رها كرد و بىگناهى را كشت . فرمود خداى من آن است كه آفتاب را از مشرق به مغرب كشد تو اگر راست مىگوئى از مغرب به مشرق بكش فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ . 150 پس تو نيز به طايفهء عامّه بگو اگر ترجيح مرجوح بر راجح جايز است و مىشود مفضول خليفه پيغمبر ( ص ) باشد نه افضل ، بگو پس تو چرا درهم و دينار را به صرّاف ناشى نشان نمىدهى و نجّار بد و بنّاى بد و خيّاط بد را اختيار نمىكنى و هكذا ساير اهل صنعت ، و چرا غلام و كنيز و نوكر بد را بيرون مىكنى و قبول نمىكنى و چرا به جهت سفر رفيق بد و يابوى لنگ و خر پير وامانده را نمىپسندى و چرا كور عصاكش چشمدار نمىشود و چرا پيش مفضول درس نمىخوانى و چرا افضل را بر مفضول مقدم مىدارى و بيشتر احترام مىكنى و چرا از راه دور تر ، بدون مانع ، نمىروى و هكذا مما لا يعد و لا يحصى . اشاره [ جارى بودن قواعد عقلى بر افعال غير ذىشعور ] اين قواعد كه ذكر شد در فعل هر فاعلى جارى است ، چه واجب چه ممكن ، چه ذى روح كه با شعور و مختار است و چه غير ذى روح كه بىشعور و مضطر است ، مثل حركت ابر و باد و درخت . سؤال شكى نيست كه اين قواعد در افعال بىشعور مثل ابر و باد جارى نيست پس چگونه گفتى كه در فعل هر فاعلى جارى است ؟ جواب شكى نيست كه هر چه شعور و جان ندارد سر خود نيستند و حق تعالى از براى